تبليغاتX
خرده بهانه های من

خرده بهانه های من

خاطره بازی

نشسته ایم

زیر دارهای این فراموشخانه

گره می زنیم

نخ نمایی پنجره هامان را،

به بهانه های واهی

تا یادمان برود

که مادرزاد نبوده،

کوری این شهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/27ساعت 11:34  توسط شب زاد  | 

من و دیگران

درد است اینکه "بی چراغ بگردی گرد شهر" و به وفور آدم پیدا کنی و خودت را هر چقدر هم که فوت کوزه گری کنی،یک نیمچه آدم درست و حسابی درنیاید از سر تا پایت.هر چقدر هم که خودت را گم کنی وسط "همه"،یک بند انگشتت بیرون بزند تا انگشت نما شوی بین این "همه" که تو به زور چپانده ای خودت را میانشان.همرنگ جماعتی باشی که این همه رنگارنگند و باز رنگ های همه شان بهشان می آید .و مثل اسپند روی آتش این در و آن در بزنی که چرا این قدر رنگت به آدم ها که سهل است،به در و دیوار هم نمی آید.

کجای کدام معادله را این قدر اشتباه نوشته ای که خودت دائم از صورت و مخرج ساده می شوی.خوب می دانم قرار نیست تمام معادلات دنیا ،ریشه داشته باشند.اما من بدجوری در توهم ریشه ی این معادله مانده ام.هر قدر که شکل هر کسی می شود قالب روحم ،هر قدر که تمرین می کنم ،باز عاریه بودنش زار می زند توی تمام وجودم.

دایره هایم بدجور به هم خورده اند این روزها .گاهی آن قدر فرو می روم در نقشی که مال خودم نیست که با تمام وجود آرزو کنم کاش من بودم توی جلد آن دیگری.

دنیای سوال ها،دنیای زیر آب است و دست و پا زدن هایی که فاصله ات را کمتر و کمتر می کنند با فرو رفتن.وهر "چرا"یعنی یک قلپ دیگر آب که فرو می دهی.

تا انقراض نسل "چرا"هایم"

"راهی نمانده است...

.ماهی هم که نبودیم هیچ وقت تا تمرین بی هوا نفس کشیدن کنیم.حداکثر هنری که بر می آید ازمان،این است که نپرسیم .شاید یکی دو روز به طول عمرمان اضافه شد.

اما من مدت هاست به عنوان محصولی که هیچ "طرز استفاده" ای ضمیمه اش نبوده،می خواهم از کمپانی سازنده ی فخیمه سوالی کنم:"من چه شکلی باید باشم؟"حالا که نیستم،چی؟این است دغدغه ی این روزهای ذهن بیماری که بدون دغدغه ،روزش گویا به شب نمی رسد.

خوب می دانم شبیه نق زدن شده ام این روزها.نق متحرکی که راه می رود،غذا می خورد،بدتر از همه اینکه درد می کند.درد می کند به جای همه ی حواس پنجگانه ی ممکن و به جای همه ی اشتباه هایی که یک روزی ،جایی از زندگی اش کرده و حالا ،هر بار که یک اشتباه تازه در خانه اش را می زند،تمام آن قبلی ها هم از توی ناکجای تاریک خاطراتش،سرک می کشند که باور کند تمام این اتفاق ها ،حقش بوده.خسته شده دیگر از آدمی که نیست و از نسخه های رنگ به رنگی که فقط دل گیجه هایش را بیشتر می کنند.

--------------------------------------------------------------------------

پ.ن:۱-"ویران می آیی" را خواندم .بغض کردم از اینکه حتی قد آدم های توی قصه هم استحکام ندارم.که به قسمی که می خورم،به اسمی که می برم و دلم را تکان می دهد،برای یک مدت طولانی وفادار نیستم.خوبی دنیای قصه این است که به اندازه ی زمانی که توی قصه ای،می بری از اینجا و تمام درهای بسته ای که رویش "نه" نوشته اند.

۲-شاید همیشه اول تقویمم،

روز گناهکار "مبادا" باشد

شاید هنوز خانه ی رویاهام

توی بزرگراه "نباید" بنا شده

اما نمی شود رد شد

از پرسه های این تپش ولگرد

که وقت مستی ،اسم شما را

با ردی از امید

روی خیال هرزم،

بالا می آورد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 23:41  توسط شب زاد  | 

پراکنده نویسی ها

ته کشیده است تتمه ی شعر و شعورم با هم.

شده ام شبیه شیشه ی خالی عطر یا قوطی نیمه جان اسپری.اسپری های خوشبوی وسوسه انگیز که نفس های آخرشان را کشیده اند و حالا، نه که ناامیدت کنند،نه.موجودات رئوفی هستند.هوای داخلشان را که خاطره ای است دور دست از مایعی که روزی بوده،با لحن پر طمطراقی بالا می آورند روی تن لباس هایت تا تو بمانی که باید یک اسپری تازه خرید یا نه؟

-----------------

دنیای من این روزها پر است از سیب آدم هایی که پر و خالی می شوند بی که سبک شدنی در کار باشد.پر از گردن های باریک تر از مو و دیوارهای یکی کوتاه تر از دیگری.پر از تردید.روزی خواهد رسید که تمام دارایی ات،تمام کرده ها و نکرده هایت،می شود یک "چرا" ی بزرگ.دیگر خودت هم به نیت پس پرده ی کارهایت،بی رحمانه حمله می کنی.وقتی هزار بار به عمد و سهو،از یک سوراخ گزیده می شوی.

------------------

کسی بیاید به آدم های ناشکر بدعادت شده ی همیشه متوقع،یاد بدهد بهانه های ساده ی خوشبختی را جدی بگیرند.کم می آورم پیش خودم وقتی دردهای خودم را می بینم و می گذارم کنار دردهای بی درمان آدم های بی گناه تر از خودم.دارم به صبوری "او" ایمان می آورم که می بیند مرا و کوچکی هایم را و دردهای بیدردی ام را که خودم به جان خودم می اندازم.کسی بیاید به من یاد بدهد که چرا نفس می کشم.دچار نسیان شده ام این روزها.

----------------------

زیر بار دوری ات نمی روند

خانه های پرنکرده ی خیالبافی ام

سال هاست

جدول بهانه ها،

روی خط فقر حرف های ناتمام،

خانه خانه درد می کند

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت 1:32  توسط شب زاد  | 

غروبک

نیمه جانی اش را

پهن کرده روی دیوار حاشا،

 وسوسه های دور و درازش را

 در جلد سنگفرش...

زنبورِ لب بام است،

آفتاب عصر پاییز

دم مرگ میزنداشک آورترین نیشش را

به جان تنهاترین سایه ی این پیاده رو

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:۱-قطره ها روی دستم  بخار می شوند.نقطه جوش باران هم پایین تر آمده گویا.یا دمای من این روزها رو به صعود است.می گویم بهترم.نه آن بهتری که قبل از این بودم.فقط آن قدر که بتوانم آرام ببارم و در سکوت.بزرگ شدن درد داشت.می شود کمی استراحت؟؟؟کاش یک روز در میان بزرگ می شدیم.چند صباحی باید واژه بالا بیاورم تا به هضم درستی از کارهای عجیبم برسم.

۲-بستن در که فراموشت شد،

پای ناخواندگی مهمان ها ماندن را ،تمرین کن 

۳-...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 23:48  توسط شب زاد  | 

اینرسی

می آیی

نقض می کنی تمام علم را

با خیال شفافت

که سایه می اندازد روی روحم

آوار آغوشت

که طعنه می زند به جاذبه

پژواک صدایت

که زیر سوال می برد سال های نوری را

می روی

.

.

.

لختی ،ثابت می شود

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:۱-چراغ ها همیشه وفتی سبز می شوند که تو تازه عادت کرده ای به قرمز بودنشان.

۲-تقارن عجیبی است.به محض اینکه تو تمام می شوی،به شروع شعرها می رسم.

۳-سوال سر "چقدر" نیست.بنیادی تر از این حرف ها ،"آری" یا "نه"؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 2:40  توسط شب زاد  | 

وسوسه

کنار پشت دری های تو سری خورده

شبی عمیق نفس می کشد ولی مرده

هنوز حال و هوایش ستاره باران است

ستاره های کبود خمار افسرده

برای خاطره هایش دلیل می خواهد

به رازهای تنش قرص ماه  پی برده:

(بهار و شیطنت و ماه و بوسه را یک بار

سر دو راهی تغییر فصل ها خورده)

در آخرین شب خردادی از لبان بهار،

یکی دو بوسه گرفته ،قمار را برده

اگرچه روی سیاهش عجیب عریان است

هنوز شرم تنش را به باد نسپرده

شبی به پنجره ی بسته مشت می کوبد

کنار پشت دری های توسری خورده

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/13ساعت 20:8  توسط شب زاد  | 

نشد...

مهم نیست

موهای کدام خیابان را ببافی به زور

به خاطره های تکراری ات

یا چند باران بی چتری کشیده باشی با خودت

مهم نیست قدرت "جزر و مد"

طبق قانون جهان،

زنگ ها برای "باد" به صدا در می آیند

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:۱-گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کآزاده به کام دل رسیدی آسان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 11:4  توسط شب زاد  | 

پ.ن

مهر کوچک شاد این دور و برها پرسه می زند.خسته از بازیگوشی های تابستانی لم داده زیر آفتاب بگیر نگیر سر صبح.هنوز روی ردپای تابستان ،شادم.شادم که هنوز خورشید هست و هنوز می شود غروب را دید و آرزو کرد و توی خنکای دم دمه های غروب روی چمن های خیس نشست با اکراه و خوشبختی از اینکه دنیا هنوز بلد است رسم غافلگیر کردنت را.با آدم های از نیمکت گریزان دوست داشتنی ای که حتی اگر از دنده ی چپ بلند شده باشند هم ،دل پذیرند .

می شود هی از روی صندلی روبه روی قفسه،بلند شد و سرک کشید به شمع چوبی ای که رویش عکس خورشید  و ماهی کشیده.که من عاشق جفت این هام.رفت و سری به کمد زد .به گلدان خط خطی ای که رنگش آدم را یاد تمام رنگ های پاییز می اندازد.و یاد اینکه لباس های کمدم نصفشان زردند و نارنجی.ویاد بوی پرتقال که هر چقدر دست هایت را می شویی،نمی رود.می شود دسته گل صورتی کوچکی را دید که تو را فقط و فقط یاد یک شاعر شلخته ی کوچک می اندازد.واینکه چقدر ممنونی از هم ی آن ها که آمدند تا آرزوی شمع فوت کردن امسال به دلت نماند.

من دوست دارم لحظه های کوچکمان را.مهر ماه دوست های مهربان است.قول می دهم که از این به بعد با چمن و باران ،مهربان تر باشم.که هر دو بوی  کودکی های به تعویق افتاده ای را می دهند که با شما تجربه می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/08ساعت 20:56  توسط شب زاد  | 

پس لرزه

خانه بر تن کوچه زار می زند،

تو بر پیکر خانه

دیوار را که حذف کنیم به قرینه ی "زلزله"،

از این چند بند

دری می ماند تنها

با قفلی که زبانش بند آمده

پنجره ای کور

که لامسه اش را خاک پر کرده

وقصه ی نیمه کاره ی دیشب

که در آن ،چهاردیواری،اختیاری نبود

------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/08ساعت 20:52  توسط شب زاد  | 

از ارتفاعات

سال هاست بالا می روم

رد شده ام

از دستگیره ی در،از مخفی گاه کلید ها

رسیده ام به تو

به استناد حرف آینه حتی

یک بند انگشت

 رد شده ام  از مرز

و هنوز

 بر شمالی ترین نقطه ی من

پرچم دست تو می وزد

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:۱-آدم باید چه کار کند تا بغض هایش دم دست نباشد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 4:35  توسط شب زاد  |